گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نگداشت۱۰ بیت
تا ز حسن او گلستان تماشا رنگ داشتحیرت از آیینه‌ام دستی به زیر سنگ داشت
یاد آن عیشی ‌که از نیرنگ جولان ‌کسیگرد من د‌ر پرده چون صبح بهاران ‌رنگ داشت
تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دلعمرها این شمع خامش‌کلبه‌ام را تنگ داشت
کامرانی‌ها بلا شد ورنه از بی‌حاصلیدست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ د‌اشت
آب می‌گشتیم‌کاش از عرض صافی‌های دلکان تنزه جلوه از آیینه‌داران ننگ داشت
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد دادآتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
عشق هم دارد تلافی‌ها ‌که چون مینای میهرقدر خون بود در دل چهرهٔ ما رنگ داشت
تا کی از شرم تماشا بایدم‌ گردید آبای خوش آن آیینه‌کز هستی نقاب زنگ داشت
بسکه ما بیچارگان آفت‌نصیب افتاده‌ایمرنگ ما بشکست اگر د‌ل با تپیدن جنگ داشت
منفعل از دعوی نشو و نمای هستی‌امساز من در خاک بیدل بیش ازین آهنگ داشت