غزل شمارهٔ ۸۱۶
تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشتطفل اشکی همکه میدیدم به دامن سنگ داشت
عمری از فیض لب خاموش غافل زیستمنغمهٔ عیش ابد این ساز بیآهنگ داشت
با همه وحشت غبار دامن خاکیم و بساشک در عرضروانی نیز عذر لنگ داشت
ازگهر تهمتکش افسردن است اجزای بحرهرکه اینجا فال راحت زد مرا دلتنگ داشت
پای در دامن شکستم شد ره و منزل یکیجرأت رفتار در هرگام صد فرسنگ داشت
موج لطف از جوهر تیغ عتابش چیدهایمغنچهٔ چین جبینش ازتبسمرنگداشت
سعی هستی هیچ ما را برنیاورد از عدمآتش ما هرکجا زد شعله جا در سنگ داشت
کاش هجران داد من میداد اگر وصلی نبودشمعتصویرمکه از من سوختن هم ننگداشت
نیست جوش لاله وگل غیر افسون بهارهرقدر ما رنگ گرداندیم اونیرنگداشت
شمع را افروختن در داغ دل خواباند و رفتمنت صیقل چه مقدار انفعال زنگ داشت
نقش پرتو برنمیدارد جبین آفتابغیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت