غزل شمارهٔ ۸۱۵
ز بس که معنی مکتوب عشق پیچش داشتزبان خامهٔ ما هر چه گفت لغزش داشت
سحاب مزرعهٔ رنگ ما و من دیدمنهسن بود نهمینا، شکست نازشداشت
هزارگل ز چمن رفت و باز برگردیدبهار رنگ چه مقدار ذوق گردش داشت
به یک نظر دو جهان از عدم برآوردیگشاد آن مژهٔ ناز این چهکاوش داشت
از بن چمن به چه شوخی گذشتهای امروزکه رنگ شرم تو از بوی گل تراوش داشت
تغافل تو به نقد دماغ صرفه ندیدوگرنه دل هوس یک دو ناله ارزش داشت
به حیرتم چه فسون خواند عجزبسمل منکه جای خون، دم شمشیر یار ریزش داشت
منمکه بیخبر از آستان دل ماندمز دیر و کعبه مگو، سنگهم پرستش داشت
به جز خیال خزان هیچ نیست رنگ بهارکه غنچه ازپررنگ شکسته بالش داشت
هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدلکهاین بساط هوس آنچه داشتکاهش داشت