غزل شمارهٔ ۸۱۴
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشتبوی گل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت
نغمه جولان صید نیرنگ که زین صحرا گذشتترکش تیر بتان فریاد موسیقار داشت
رخصت یک جنبش مژگان نداد آگاهیامحیرت اینحا خواب یا از دیدهای بیدار داشت
عقدهٔ محرومیِ کس فکر جمعیت مبادتا پریشان بود دل، بویی ز زلف یار داشت
داغ بیدردی نشاند، آخر به خاک تیرهامبود زیرِ چتر گل، تا شمع در پا خار داشت
گر همه کفر است نتوان سر ز همواری کشیدسبحه را دیدیم طوف حلقهٔ زنار داشت
عجز همکافیست هرجا مقصد از خود رفتن استسایه هستی تا عدم یک لغزشی هموار داشت
صفحهای آتش زدیم آیینهها پرداختیمسوختن چندین چراغان چشمک دیدار داشت
بیگل صد انجمن بیپرده بود اما چه سودالتفات رنگ ما را درپس دیوار داشت
نارسابی صد خیال هرزه انشا کندطینت بیکار، ما را بیشتر در کار داشت
عمرها شد چونگهر تهمتکش بیدردیامیاد ایامی که چشمم یک دو شبنموار داشت
آسمانی از کف خاک اختراع غفلت استبیدل از فخری که ما دارپم باید عار داشت