غزل شمارهٔ ۸۱۳
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشتنعرهٔ منصور تا گردن فرازد دار داشت
نغمهٔ تار نفس بیمژدهٔ وصلی نبودنبض دل تا میتپید آواز پای یار داشت
دور باش منع دیدن پیش ییش جلوه استلنترانی برق چندین شعلهٔ دیدار داشت
گرد پروازی ز هستی تا عدم پیوسته استکاروان ما همین شور جرس دربار داشت
چشم پوشیدیم یکسان شد بلند وپست دهرعالمی را شوخی نظاره ناهموار داشت
گر دل ما شد تغافلکشته جای شکوه نیستجلوهٔ یکتاییاش آیینهها بسیار داشت
چون حباب از نیستی چشمی به هم آوردهایمدر خرابی خانهٔ ما سایهٔ دیوار داشت
از مروت عزتگل را سبب فهمیدن استسر شد آن پاییکه پاس آبروی خار داشت
تاگشودم چشمگرم احرام از خود رفتنمشمع در تحریک مژگان شوخی رفتار داشت
با نسیم وصل واآمیختگرد هستیامبوی پیراهن عبیر طرفهای درکار داشت
دوش حیرانم خیالت در چه فکرافتاده بوداز تحیر هر بن مویمگریبان زار داشت
دانهٔ تاکی به چندین خط ساغر ریشهکرددرگداز سبحهٔ ما عالمی زنار داشت
چونگل شمعیم بیدل بلبل باغ ادبشعلهٔ آواز ما جمعیت منقار داشت