غزل شمارهٔ ۸۱۲
سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشتموج از بهر فسردن طلب گوهر داشت
دل آزاد به پرواز خیالات افسردحفف ازآن خانهٔ آیینه که بام و در داشت
از هنر رنگ صفای دل ما پنهان ماندصفحهٔ آینه ننگ از رقم جوهر داشت
امتیاز آینهپردازی تحصیل غناستزین چمن گل به سر آن داشت که مشتی زر داشت
نشئهٔ ناز تعین می جام رمقی ستسر بیگردن فرصت چو حباب افسر داشت
وحدت آن نیست که کثرت گرهش باز کندنقطه مُهر عجبی بر سر این دفتر داشت
رنج دعوی نبری عرصهٔفرصت تنگ استشررکاغذ آتش زده این محضر داشت
تا چو شک از مژه جستیم به خاک افتادیمبال ما را عرق شرم رهایی تر داشت
دل نه امروز گرفتهست سر راه نفسنشئه در خم به نطر آبلهٔ ساغر داشت
آسمان نیست که ما دل ز جهان برداریمدل زمین است زمین راکه تواند برداشت
تا فنا موج نزد جوهر هستی گم بودبعد پرواز عیان گشت که رنگم پر داشت
هر طرف میگذرم پیریام انگشتنماستقد خم گشته به دوشم علمی دیگر داشت
همچو موج گهرم عمر به غلتانی رفتفرصت لغزش پا تا به کجا لنگر داشت
گر به تحسین نگشاید لب یاران برجاستدر نیستان قلم، معنی ما شکر داشت
بیدل آشفتگی از طورکلام تو نرفتاین جنون سلسله یکسر خط بی مسطر داشت