گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۱

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشتجان‌کنیها، ریشه‌ای در تیشهٔ فرهاد داشت
دل به‌کلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرسآه از آن آیینه‌کز جوش نفس امداد داشت
بی‌تو در ظلمت سرای جسم‌کی بودی فروغپرتو مهرتو این ویرانه را آباد داشت
لخت دل را سد راه ناله‌کردن مشکل استدست رد از برگ‌گل نتوان به روی باد داشت
پیش ازآن‌کاندیشهٔ دام و قفس زهزن شودطایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت
عالمی بر باد رفت و ریشهٔ عجزم بجاستناتوانی بر مزاجم جوهر فولاد داشت
آنچه بر دل رفت از یاد برهمن زاده‌ایکافرم‌گر هیچ‌کافر این قیامت یاد داشت
برده‌ام تا جلوه‌ای نقب خرابیهای دلاین عمارت جای خشت آیینه دربنیاد داشت
یاد ایامی که در صحرای پرشور جنونهمچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت
انتخاب‌کلک صنع از حسن خط‌کردیم سیربیت ابرو درازل هرمصرع آن صاد داشت
یأس مطلب نالهٔ ما را نفس‌فرسا نکردبی‌بری این سرو را از ریشه هم آزاد داشت
بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستانزهرخند زخم چون‌گل خاطر ما شاد داشت