غزل شمارهٔ ۸۱۰
جز خموشی هرکه دل بر ناله و فریاد داشتشمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت
ای خوش آن عهدیکه در محراب چشم انتظاراشک ما همگردشی چون سبحهٔ زهاد داشت
صید ما را حلقهٔ دام بلا شد عافیتگوشهٔ چشمیکه با دل الفت صیاد داشت
خواب اگروحشت گرفت از دیدهٔ من دور نیستخانهٔ چشمم چوگوهر آب در بنیاد داشت
بیخودی از معنی جمعیتم آگاهکردگردش رنگ اعتبار سیلی استاد داشت
کرد تعمیر اینقدرگرد خرابی آشکارورنه ویران بودن ما عالمی آباد داشت
این زمان محو فرامش نغمگیهای دلیمجام ما پیش ازشکستنها ترنگی یاد داشت
از فنای ما مشو غافلکه این مشت شرارچشم زخم نیستی در عالم ایجاد داشت
دوشکز سازعدم هستی ظهور آهنگ بودنالهٔ ما هم نوای هرچه باداباد داشت
حیف اوقاتیکه صرفکوشش بیجا شودتیشه عمری نوحه بر جانکندن فرهاد داشت
بال قمری این زمان بیدل غبار سرو نیستگردوحشت پیش ازین هم هرکه بود آزاد داشت