غزل شمارهٔ ۸۰۹
جرأت سؤال شرم ترا گر جواب داشتانگشت زینهار به غربال آب داشت
خلقی ز مدعا تهی از هیچ پر شدهستنه چرخ یک علامت صاد انتخاب داشت
بیرون نجست از آتش دل سعی هیچکسشور جهان چکیدن اشک کباب داشت
تا نقش ما غبار نشد برنخاستیمکس پی نبرد صورت دیباچه خواب داشت
از پیکر خمیده، دل آسودگی ندیداین خانه پا ز حلقهٔ در در رکاب داشت
خاک فسرده بر سر ناموس اعتبارگنجیست در خیال که ما را خراب داشت
صبح ازل همان عدمم بوده در نظردر پنبهزار نیز کتان ماهتاب داشت
یارب تبسمِ که زد این شیشهها به سنگتا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
زین بزم، سر خوش دل مأیوس میرویمپیمانهٔ شکستهٔ ما هم شراب داشت
دیدیم جلوهای که کس آنجا نمیرسدای حیرت آب شو که تماشا نقاب داشت
امروز با هزار کدورت مقابلیمرفت آن صفا که آینه با ما حساب داشت
سودیم دست و ختم شد اظهار وهم و ظنعلم و عمل درین دو ورق صد کتاب داشت
این تیرگی که در ورق ما نوشتهاندچون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت
دست رد از گشودن لب کرد یأس بیختدم نازدن دعای همه مستجاب داشت
از عرض احتیاج شکستیم رنگ شرمآه از حیا که رنگ رخ ما حباب داشت
بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتیگوهر گره به رشتهٔ موج سراب داشت