غزل شمارهٔ ۸۰۸
زان خوشهکه میناگری باغ عنب داشتهر دانه پریخانه ی بازار حلب داشت
خورشید پس از رفع سحر پرده دری کردتاگرد نفس کم نشد این آینه شب داشت
یکتاییاش افسون ادب خواند بر اظهارمقراض بیانگشت زبانیکه دو لب داشت
مفهوم نگردیدکه ما و من هستیدر خوابعدم اینهمه هذیانز چهتب داشت
بیتجربه مکشوف نشد نفرت دنیاتا وصلدماغ همهکس حرص عزب داشت
از مشتری و زهره، نه رنگیست، نه بوییاین باغ همین خار و خس راس و ذنب داشت
چیزی ننمودیمکه ارزد به خیالیتمثال ز آیینهٔ تحقیق ادب داشت
صد هرگز به امل هرزه شمردیم وگرنهسر تا قدمشمع همین یکدو وجب داشت
گر بر خط تسلیم قضا سر ننهادیمپیشانی بیسجدهٔ ما چین غضب داشت
دلگیرتر از منت مرهم نتوان زیستزخمیکه لب از خنده ندزدید طرب داشت
بیدل دل هر ذره تپشخانهٔ آهیستنایابی مطلب چقدر درد طلب داشت