غزل شمارهٔ ۸۰۷
یک شبم در دل نسیم یاد آن گیسو گذشتعمر در آشفتگی چون سر به زیر مو گذشت
شوخی اندیشهٔ لیلی درین وادی بلاستبر سر مجنون قیامت از رم آهوگذشت
هیچ کافَر را عذاب مرگ مشتاقان مبادکز وداع خویش باید از خیال او گذشت
ای دل از جور محبت تا توانی دم مزنناله بیدرد است خواهد از سر آن کو گذشت
سیل همواری مباش از عرض افراط کجیچین پیشانیست هرگه شوخی از ابرو گذشت
از سراغ عافیت بگذر که در دشت جنونوحشت سنگ نشانها از رم آهو گذشت
عاقبت نقش قدم گردید بالینم چو شمعبسکه در فکر خود افتادم سر از زانو گذشت
موج جوهر میزند هر قطره خون در زخم منسبزهٔ تیغکه یارب بر لب این جو گذشت
بیتأمل میتوان طی کرد صد دریای خونلیک نتوان، از سر یک قطره، آب رو گذشت
تا به خود جنبی نشانها بینشانی گشته ستای بسا رنگیکه در یک پر زدن از بو گذشت
بستر ما ناتوانان قابل تغییر نیستموج گوهر آنقدر آسود کز پهلو گذشت
گر به این رنگ است بیدل کلفت ویرانهاترحم کن بر حال سیلی کز بنای او گذشت