غزل شمارهٔ ۸۰۳
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ستکه خودپرستی عالم، بهار یکتاییست
نه گلشنیست به پیش نظر، نه دشت و نه دربلندی مژه ات منظر خودآراییست
بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگهنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب ناییست
مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیمز خود نشان چه دهد قطرهای که دریاییست
ز ذات محض چه اسما که برنمیآییمجهان وهم و گمان فطرت معماییست
دل از تکلف هستی جنوننمایی کردنفس در آینه رنگ بهار سودایی ست
به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتادز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست
کس به ستر عیوب نفس چه چاره کندغبار نیستی آیینهایم و رسواییست
لطافتیست به طبع درشتی آفاقمقیم پرده سنگ انتظار میناییست
شکست بام و دری چند میکند فریادکه از هوا بهدر آیید خانه صحراییست
به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازدحباب ما عرق انفعال پیدایی ست
تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس استبه کارخانهٔ فرصت، عدم تماشایی ست
فتادهایم به راهت چو سایه جبهه به خاکز پش ما به تغافل زدن چه رعناییست
رعونتی به طبعت که چون غبار سحراگر به باد روی پیشت اوجپیماییست
تلاش کعبه و دیرت نمیرود بیدلبهشت و دوزخخویشی خیال هرجایی ست