غزل شمارهٔ ۸۰۲
در ربط خلق یکسر ناموسکبریاییستچونسبحه هر اینجا در عالم جداییست
منعم به چتر و افسر اقبال میفروشدغافلکه بر سر ما بیسایگی هماییست
وارستگی ایاغیم، بیوهم باغ و راغیمصبح فلک دماغیم بر بام ما هواییست
دارد جهان اقبال، ادبار در مقابلبر خودسری مچینید هرجا سریست پاییست
آرام و رم درین دشت فرق آنقدر ندارددر دیده آنچهکوهیستدرگوشها صداییست
آوارهٔ خیالات دل بر چه بندد آخرگر عشقبینیازستدر حسن بیوفاییست
زینورطهٔ خجالت آسان نمیتوان رستچون شمع زندگی را در هر عرق شناییست
در خورد سختجانی باید غم جهان خوردترکیب وسع طاقت معجون اشتهاییست
بیمایگان قدرت شایستهٔ قبولنددست شکسته بارش برگردن دعاییست
گوش تظلم دل زین انجمنکه دارددنیا گذرگهی بهند پنداشتیم جاییست
گلزار بیبریها وارستگی بهار استدرگرد موی چینی فریاد سرمهساییست
بیدلکجا بردکس بیداد بیتمیزیدر سرنگونی بید هم برگ پشت پاییست