غزل شمارهٔ ۸۰۱
برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییستچون آبله بالیدنم از تنگقباییست
در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیمبیطاقتی نبض طلب هرزهدراییست
کو شور جنونیکه اسیران ادب رادر دام و قفس حسرت یک ناله رهاییست
فرش در دل باشکزینگوشهٔ الفتهرجا روی از آبلهٔ پاکف پاییست
آرایشگل منت مشاطه نداردبیساختگیهای چمن حسن خداییست
خلوتگه وصل انجمنآرای دویی نیستهشدارکه اندیشهٔ آغوش جداییست
تا رنگ قبولی به دل از نقش تمناستگر خود همه آیینه شویکارگداییست
ای خاکنشینکسب ادب مفت سفالتاندیشهٔ چینی مکن این جنس خطاییست
آنجاکهگل حسن حیاپرور نازستسیر چمن آینه هم دیدهدراییست
فریادکه یک عمر غبارنفس مازد بال و ندانست که پروازکجاییست
کو صبروچه طاقتکه به صحرای محبتدر آبله پاداری و در ناله رساییست
اندیشه چمن طرحکن سجدهٔ شوقیستامروز ندانم کف پای که حناییست
چون اشک من و دوش چکیدن چه توانکردسرمایهٔ اول قدمم آبلهپاییست
مجموعهٔ امکان سخنی بیش نداردبیدل مرو از راهکه این ساز نواییست