غزل شمارهٔ ۷۹۱
آزادگی، غبار در و بام خانه نیستپرواز طایریست که در آشیانه نیست
هرجا سراغ کعبهٔ مقصود دادهاندسرها فتاده بر سر هم آستانه نیست
شمع و چراغ مجلس تصویر، حیرت استدرآتشیم و آتش ما را زبانه نیست
داد شکست دلکه دهد تا فغانکنیمپرداز موی چینی ما کار شانه نیست
واماندهٔ تعلق رزق مقدریمدام و قفس به غیر همین آب و دانه نیست
طبع فسرده شکوهٔ همتکجا برددر خانه آتشیکه توان زد به خانه نیست
امشب به وعدهای که ز فردا شنیدهایگرآگهی مخسب قیامت فسانه نیست
جایی که خامشان، ادب انشای صحبتاندآیینه باش! پای نفس در میانه نیست
مردان، نفس به یاد دم تیغ میزنندمیدان عشق، مجلس حیز و زنانه نیست
ما را به هستی و عدم وهم چونشرارفرصت بسیست لیک دماغ بهانه نیست
خفتهستگرد مطلب خاک شهید عشقگر خون شودکه قاصد از اینجا، روانه نیست
بیدل اگر هوس ندرد پردهٔ حیاوحدتسرای معنیات آیینه خانه نیست