غزل شمارهٔ ۷۹۲
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیستآنکهگرد بادهگردد جز خط پیمانه نیست
از نشاطدل چه میپرسیکه مانند سپندغیر دود آه حسرت ریشهٔ این دانه نیست
اضطراب دل چو موج ازپیکر ما روشن استطرهٔ آشفتگی را احتیاج شانه نیست
هرقدر خواهد دلت اسباب حسرت جمعکنچونکمان اینجا بهجز خمیازهرختخانه نیست
حسنش از جوش نظرها دارد ایجاد نقابدامن فانوس شمعش جزپرپروانه نیست
چونگل از دور فریب زندگی غافل مباشرنگمیگردد دریناینجا ساغر و پیمانهنیست
هرچه از چشم بتان افتد غبار عاشق ستاشکگرم شمع جز خاکستر پروانه نیست
بهر نسیان غفلت ذاتی نمیخواهد سبباز برای خواب مخمل حاجت افسانه نیست
بر امید الفت از وحشت دلی خوش میکنیمآشنای ماکسی جز معنی بیگانه نیست
جان پاک از قید تن بیدل ندامت میکشدگنج را جز خاک بر سرکردن از ویرانه نیست