گنج

غزل شمارهٔ ۷۹۰

هیچکس جز یأس‌، غمخوار من دیوانه نیستبر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست
چشمهٔ داغی به ذوق سوختن جوشیده‌امآب‌ چون ‌خورشید غیر از آتشم‌ در خانه نیست
کی شود برق نگه دام شکستنهای اشکرفتن از خویش است اینجا بازی طفلانه نیست
شیوه مجنون ز وضع نامداران روشن استسنگ بر سرکی زند خاتم اگر دیوانه نیست
عمرها شد در خیال نفی هستی سرخوشیمباده ما جز گداز شیشه و پیمانه نیست
هر نفس فرصت پیام مژدهٔ دیدار اوستصد مژه بر خواب پا باید زدن افسانه نیست
دل به انداز غبار ناله از خود رفته استریشهٔ ما هرقدر بر خویش بالد دانه نیست
داغ نیرنگ تغافل مشربیهای دلمعالمی ناآشنا می‌گردد و بیگانه نیست
ای هجوم بیخودی رحمی‌ که در ضبط شعورلغزش واماندهٔ ما آنقدر مستانه نیست
بیدل ارباب تماشا از تحیر نگسلندچشم را غیر از ‌نگه پیداست شمع خانه نیست