غزل شمارهٔ ۷۸۹
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیستسنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست
درگلستانی که داغ عشق منظور وفاستجز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست
پرتو هر شمع، در انجام، دودی میکندکاروان گر خود همه رنگ است، بیدنباله نیست
عذر مستان گر فسون سامری باشد چه سودمحتسب خرکره است، ای بیخودانگوساله نیست
از غبار کسوت آزادند مجنونطینتانغیر طوق قمری اینجا یک گریبان هاله نیست
صورت دل بستهایم، از شرم باید آب شدهیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست
سرمه جوشانده ست عشق ، از ما تظلم حرف کیستدر نیستانی که آتش دیده باشد ناله نیست
هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشقبیدل ایننه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست