گنج

غزل شمارهٔ ۷۸۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انچارهنیست۱۳ بیت
با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیستگر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
زآمد ورفت نفس عمری‌ست زحمت می‌کشیمخانهٔ ما را ازین ناخوانده مهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر استهیچ‌کس را هیچ‌جا زین خانه ویران چاره نیست
تا نفس باقی‌ست باید چون نفس آواره زیستای سحر بنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر استدر علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست دادکف به هم ساییدن ازطبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگی‌ستپشت‌دستی هم‌گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندم‌گون قرارش داده‌اندیعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی‌گرد دو عالم شبهه دارد درکمینتا نگه باقی‌ست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده استششجهت دیدار و ما را ازگریبان چاره نیست
عمرها شد در کف رنگ حنا آیینه استگر نیاید یادت ازخون شهیدان چاره نیست
برق تازی با رم هر دره دارد توأمیی خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلقشخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست