غزل شمارهٔ ۷۸۷
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیستتخم شبنم، از رگگل، در طلسم ریشه نیست
پیریام، راه فنا، بر زندگی هموارکردبیستون عمر را، جز قامت خم، تیشه نیست
دستگاه معنی نازک، سخن را، پور استجوهر این تیغ، جز پیچ و خم اندیشه نیست
پای در دامنکشیدن نشئهٔ جمعیت استبادهٔ ما را، چو شبنم، احتیاج شیشه نیست
ساز هستی یک قلم آماده برق فناستمشتخاشاکی،که نتوانسوختن، در بیشهنیست
آبگردیدیم، به هرگلکه چشمی دوخیتمشبنم ما را، به غیر ز خودگدازی پیشه نیست
دل ز مقصد غافل و آنگاه لاف جستجوشرمدار از معنی لفظی که در اندیشه نیست
پیکرخمگشته انشا میکند موی سفیدموج جوی شیر بیامداد آبتیشه نیست
از سرافتاده پا برجاست بنیادم چو شمعنخل تسلیم مر غیرازتواضع ریشه نیست
بیدل از خویشان نمیباید اعانت خواستنمومیایی چارهفرمای شکست شیشه نیست