غزل شمارهٔ ۷۸۴
مبتذل صبح و شام تازگی آرنده نیستمسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست
آینه در پیش گیر محرم تحقیق باشغیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست
وشت طور زمان لمعهٔ برق است وبسعلت کوریست گر چشم تو ترسنده نیست
صافدلان فارغند شکوه ارهام چندگر دلت از خود پر است آینه شرمنده نیست
درکف اخلاق تست رشتهٔ تسخیر خلقغافل از احسان مباش هیچ کست بنده نیست
مصدر ایذای خلق در همه جا ناسزاستگر همه در پرپاست !بله زیبنده نیست
هیچکس از گل نچید رایحهٔ انفعالخبث چه بو میدهد گر دهنت گنده نیست
طبع حرون خم نزد جزبه در احتیاجبیطلبکاه و جوگاو سرافکنده نیست
تخت سلیمان جاه پایهٔ قدرش هواستدود دماغ حباب آن همه پاینده نیست
فقر به هرجاکشد دامن اقبال نازچرخ به صد طلسش پینهٔ یک زنده نیست
ای همه وهم و گمان در الم رفتگانرشهکن و جامه در، یشمکسیکنده نیست
خواه دلت چاک زن خواه به سرخاک ریزدهر ز وضع غرور بهر تو گردنده نیست
به که دل منفعل از خودت آگه کندور نه به پیشت کسی آینه دارنده نیست
بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخرغیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست