غزل شمارهٔ ۷۸۳
رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیستیعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست
عمریست موج گوهر ما آرمیده استنبض نگه به دیده حیران جهنده نیست
افتادهایم در قدم رهروان بس استما راکه همچو آبله پای دونده نیست
گرد نیازم از سرکویت کجا رومبسمل اگر پری بفشاند پرنده نیست
حسرت به نام بوسه عبث فال میزندنقش تبسمی به نگین تو کنده نیست
از حرص بیقناعتی خاکیان مپرستا نام بندگی است خدایی بسنده نیست
بگذار تا هوس پر و بالی زند به همآنجاکه جلوه است نظرها رسنده نیست
میتازد از قفای هم اجزای کایناتاین مشت خاک غیر عنان فکنده نیست
چون سایه باش یک قلم آیینهٔ نیازآن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست
چون صبح این دری که به رویت گشودهاندپاشیدن غبار نفسهاست خنده نیست
ای بیکسی بنال به دردیکه خون شویعمریست رنگ باختهایم وپرنده نیست
بیدل چه انتظار وکدام آرزوی وصلچشم به خواب رفتهٔ بختم برنده نیست