غزل شمارهٔ ۷۷۵
مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیستبه دامنیکه ته پاست باب چیدن نیست
ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیمبه عرض سجده ما جبهه بیچکیدن نیست
ز سحربافی بیربط کارگاه نفسدو رشتهایکه تواند به هم تنیدن نیست
خروش صورگرفتهست دهر لیک چه سوددماغ غفلت ما را سر شنیدن نیست
نیست دمیده است چو نرگس در این تماشاگاههزار چشم ویکی را نصیب دیدن نیست
ز دستگاه چه حاصل فسردهطبعان رابه پا اگر برسد آبله، دویدن نیست
قلندرانه حدیثیست زاهدا، معذورتو غرهای به بهتشتی که جای ربدن نیست
چو صبح زین دو نفس گرد اعتبار مبالپر شکسته هوا میبرد پریدن نیست
نظر به پاشکنی تا سرت فرود آیدوگرنه گردن مغرور را خمیدن نیست
به جیبکسوت عریانیی که من دارمخیال اگر سر سوزن شود خلیدن نیست
دماغ فرصت کارم چو خامهٔ نقاشز عالمیست که آنجا نفس کشیدن نیست
در آن حدیقه که حرف پیام من گویندثمر اگر همه قاصد شود رسیدن نیست
فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ استشرار سنگم و امکان آرمیدن نیست