غزل شمارهٔ ۷۷۳
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیستچه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست
بهوهم، خونمشو ای دلکه مطلبت عنقاستبه عالمی که توان سوخت مشت خس هم نیست
ز بیقراری مرغ اسیر دانستمکه جای یک نفس آرام در قفس هم نیست
به بینیازی ما اعتماد نتوان کردبه دل هوایی اگر نیست دسترس هم نیست
فساد ما اثر ایجاد حکم.تهدید استاگر ز دزد نیابی نشان عسس هم نیست
ز خویش رفتن ما نالهای به بار نداشتفغانکه قافلهٔ عجزرا جرس هم نیست
گذشته است ز همگرد کاروان وجودکسی که پیش نیفتاده است پس هم نیست
شرار من به چه امید فال شعله زندکه دامنم ته سنگ آمد و نفس هم نیست
به درد بیکسیم خون شو، ای پر پروازکز آشیان به درم کردی و قفس هم نیست
بدین دو روزه تماشای زندگی بیدلکدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست