غزل شمارهٔ ۷۷۲
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیستآتش به سرخاککه آن هم به سرم نیست
رحم است به نومیدی حالمکه رفیقانرفتند به جاییکه در آنجاگذرم نیست
ایکاش فنا بشنود افسانهٔ یأسممیسوزم وچون شمع امید سحرم نیست
حرفکفنی میشنوم لیک ته خاکآن جامهکه پوشد نفسم را به برم نیست
چونگردن مینا چهکشم غیر نگونیعالم همه تکلیف صداع است وسرم نیست
وهم است که گل کردهام از پردهٔ نیرنگچون چشم همین میپرم وبال وپرم نیست
جاییکه دهد غفلت من عرض تجملنه بحر جز افشردن دامان ترم نیست
آگه نیام از داغ محبت چه توانکردشمعیکه تو افروختهای در نظرم نیست
ازکشمکش خلد و جحیمم نفریبیدامان تو در دستم و دست دگرم نیست
گویند دلگم شده پامال خرامیستفریاد در آنکوچهکسی راهبرم نیست
در عالم عنقا همه عنقا صفتانندمن هم پی خود میدوم اما اثرمنیست
هرچندکنم دعوی خلوتگه تحقیقچون حلقه به جزخانهٔ بیرون درم نیست
بیمرگ به مقصد چه خیال است رسیدنمن عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست
تمثال من این بودکه چیزی ننمودماز آینهداران تکلف خبرم نیست
بیدل چه بلا عاشق معدومی خویشمشمعمکهگلی به ز بریدن به سرم نیست