گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۱

چو صبحم دماغ می‌آشام نیستنفس می‌کشم فرصت جام نیست
دو دم زندگی مایهٔ جانکنی‌ستحق خود ادا می‌کنم وام نیست
تبسم به حالم نظرکردن استدر آن پسته جز مغز بادام نیست
به هرجا برد شوق می‌رفته باشنفس قاصدانیم پیغام نیست
جنون در دل از بی‌دماغی فسردهواهاست در خانه و بام نیست
غبار جسد عزمها داشته‌ستکر این جامه رفت از بر احرام نیست
مپرسید از دل‌که ماکیستیمنشان می‌دهد آینه نام نیست
دل از ربط فقر و غنا جمع‌دارشب وروز با یکدگررام نیست
تلاش جهان چشم پوشیدن‌ستسحر نیزتا شام جز شام نیست
دو بال است از بیضه تا آشیانکمین پرافشاندن آرام نیست
چوزنجیرپیوند هم بگسلیدتعلق فغان می‌کند دام نیست
درآتش فکن بیدل این رخت وهمتو افسرده‌ای کارکس خام نیست