غزل شمارهٔ ۷۶۸
دیدهای راکه به نظاره دل محرم نیستمژه برهم زدن از دست تاسف کم نیست
موج در آبگهر آینهٔ همواریستدل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست
حسن را بیعرق شرم طراوت نبودگل کاغذ به از آنگلکه بر او شبنم نیست
درد معشوق فزونتر ز غم عشاق استچاک چون سینهٔ گندم به دل آدم نیست
موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنونکه سرافرازی قدر علم از پرچم نیست
همچو ابر آینهدار عرق شرم توایمخاک ما گر همه بر باد رود بینم نیست
غیرتت پردهٔغفلت بهدل و دیدهگماشتتا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست
طوطیات هیچ رهی-آینهٔ دل نشکافتتا بدانی که تو را جز تو کسی همدم نیست
ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی مندامنش دادهام از دست و گریبان هم نیست
هستی عاریتام سجده به پیشانی بستدوش هرکس به ته بار رود بیخم نیست
باعث وحشت جسم است نفسها بیدلخاک تا همنفس باد بود بیرم نیست