گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۷

جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیستذره‌ای نیست‌که سرگرم هوای رم نیست
گره باد بود دولت هستی چو حبابتا سلیمان نفسی عرصه دهد خاتم نیست
چمن ازغنچه به‌هر شاخ سرشکش‌گره استمژهٔ اهل طرب هم به جهان بی‌نم نیست
هیچ دانا نزند تیشه به پای آرماز بهشت آنکه برون آمده‌است آدم نیست
گو بیا برق فرو ریز به‌کشت دو جهانعکس اگر محوشد آیینهٔ ما را غم نیست
رشته‌واری نفس سوخته افروخته‌ایمشمع در خلوت بیداری دل محرم نیست
گر جهان ناز بر اسباب فزونی داردبهر سامان‌کمی ذرهٔ ما هم‌کم نیست
اینقدر وهم ز آغوش نگه می‌بالددیده هرگه مژه آورد به هم عالم نیست
چشم بر موج خطت دوختن از ساده‌دلی‌سترشته‌های رگ‌گل راگره شبنم نیست
عدم سایه ز خورشید معین‌گردیدگرتوشوخی نکنی هستی ما مبهم‌نیست
بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیمبی‌غم دام و قفس خاطرما خرم نیست