غزل شمارهٔ ۷۶۹
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیستافسری نیست که با نقش قدم توأم نیست
روز و شب ناموران در قفس سیم و زرندهیچ زندان به نگین سختتر از خاتم نیست
عکس هم دست ز آیینه به هم میسایدتا ز هستی اثری هست ندامت کم نیست
غنچه و گل همه با چاک جگر ساختهاندخون شو، ای دل که جهان جای دل خرم نیست
بسکه خشک است دماغ هوسآباد جهانصبح این گلشن اگر آب شود شبنم نیست
ای سیهکار هوس، بیخبر از گریه مباشکه به جز اشک چراغان شب ماتم نیست
ساز اسراری و ضبط نفست سست نواستاندکی تاب ده این رشته اگر محکم نیست
سهل مشمر سخن سرد به روشنگهرانکه نفس بر رخ آیینه ز سیلی کم نیست
عالم حیرت ما آینهٔ همواریستساز این پرده تماشاگه زیر و بم نیست
محو گلزار تو را جرات پرواز کجاستبال ما ریخت به جایی که تپیدن هم نیست
به تمیز است غرض ورنه به کیش همتنیست زخمی که به منتکدهٔ مرهم نیست
وضع بیحاصل ما بار دل اندوختنستشاخ و برگی که سر از بید کشد بیخم نیست
حسن تاب عرق شرم ندارد بیدلورنه آیینهٔ ما آن همه نامحرم نیست