غزل شمارهٔ ۷۶۵
خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنیستناشتاگر شکنی قلعهٔ خیبر شکنیست
مگذر از ذوق حلاوتکدهٔ محفل دردنالهپردازی نی عالم شکرشکنیست
نفس از ضبط تپش معنی دل میبنددگوهرآرایی این موج به خود درشکنیست
صد قیامتکده در پردهٔ حیرت داریممژه برهم زدن ما صف محشر شکنیست
سخت کاریست که باکلفت دل ساختهایمزنگ آیینه شدن سد سکندر شکنیست
می برد سعی فنا تنگی از آغوش حبابوسعت مشرب ما تابع ساغر شکنیست
آرزو حسرت مژگان که دارد یاربکه نفس در جگرم بیخود نشتر شکنیست
محوکن عرضمال و دل روشن دریابصافی آینه، آیینهٔ جوهر شکنیست
ترک جمعیت دل سخت ندامت داردبحریکسر عرق خجلتگوهر شکنیست
بیدل ازخویش به جز نفی چه اثباتکنیمرنگ را شوخی پرواز همان پر شکنیست