غزل شمارهٔ ۷۶۳
وضع ترتیب ادب در عرصهگاه لاف نیستقابل این زه کمان قبضهٔ نداف نیست
از عدم میجوشد این افسانههای ما و منگر به معنی وارسی جز خامشی حراف نیست
غفلت دلها جهانی را مشوش وانمودهیچ جا موحشتر از آیینهٔ ناصاف نیست
رایج و قلب دکان وهم بیاندازه استبا چه پردازد دماغ ناتوان صراف نیست
خواب راحت مدعای منعم است اما چه سودمخملی جز بوریای فقر تسکینباف نیست
هرکه را دیدم درین مشهد دو نیمش کرده اندتیغ قاتل هم بر این تقدیر بیانصاف نیست
آن سوی خوف و رجا خلد یقین پیدا کنیدورنه ایمانی که مشهور است جز اعراف نیست
نقش این دفتر کماهی کشف طبع ما نشدعینک فطرت در اینجا آنقدر شفاف نیست
بوالفضول جود باش اینب زم اکرام است و بسهرقدر بخشد کسی آب از محیط اسراف نیست
عرش و فرش اینجا محاط وسعتآباد دل استکعبهٔ ما را سواد تنگی از اطراف نیست
طالب فهم مسمایی عیار اسم گیرصورت عنقا همین جز عین و نون و قاف نیست
قید دل بیدل غبار ننگ فطرتها مبادتا ز مینا نگذرد درد است این می صاف نیست