گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۲

بزم تصور توکدورت ایاغ نیستیعنی چو مردمک شب ما بی‌چراغ نیست
سرگشتگان با نقش قدم خط‌کشیده‌انددر کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست
جیب نفس‌شکاف چه خلوت چه انجمناز هیچ‌کس برون غبارت سراغ نیست
گل دربریم وباده به ساغر ولی چه سوددر مشرب خیال‌پرستان دماغ نیست
تا زنده‌ای همین به تپش ساز و صبرکنای بیخبر، نفس سروبرگ فراغ نیست
از برگ و ساز عالم تحقیق ما مپرسعمری‌ست رنگ می‌پرد وگل به باغ نیست
بیدل جنون ما به نشاط جهان نساختمهتاب پنبه دارد و منظور داغ نیست