غزل شمارهٔ ۷۶۱
درگلشن هوسکه سراغگلیش نیستگریأس نوحه سربکند بلبلیش نیست
آن ساز فتنهایکه تو محشر شنیدهایزیر و بم توگر نبود غلغلیش نیست
دیدیم حسن ساختهٔ اعتبار جاههرگاه بینطاقه شود کاکلیش نیست
یارب به حال مفلسی خواجه رحمکنبیچاره خربه عرض چه نازد جلیش نیست
آزادگان ز فکر رعونت منزهاندباگردن آنکه ساز ندارد غلیش نیست
صیادی هوس، چقدر ننگ فطرت استشاهین حرص میپرد وچنگلیش نیست
بر انفعال، عشرت این بزم چیدهاندتاشیشهسرنگون نشودقلقلیشنیست
تدبیر رستگاری جاوید، نیستیستاین بحرغیرکشتی واژون پلیش نیست
از قطره تا محیط وبال تعلق استبیدل خوشآنکه الفت جزووکلیش نیست