غزل شمارهٔ ۷۶
نمیدزدد کس از لذات کاهشآفرین خود رافرو خوردهست شمع اینجا به ذوق انگبین خود را
به لبیک حرم ناقوس دِیر آهنگها دارددر این محفل طرف دیدهست شک هم با یقین خود را
به همواری طریق صلح را چندی غنیمتدانز چنگ سبحه بر زنار پیچیدهست دین خود را
به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشیتصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را
سخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشدبرآوردهست دست اینجا به قدر آستین خود را
به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالیبه پستی متهم هرگز نمیداند زمین خود را
خیالآباد یکتایی قیامت عالمی داردکه هرجا وارسی باید پرستیدن همین خود را
تغافل زن به هستی صیقل فطرت همینت بسصفای آینهگر مدعا باشد مبین خود را
در این گلشن نباید خار دامان هوس بودنگل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را
خیال جانکنی ظلم است بر طبع سبکروحانبه چاه افکندهای چون نام از نقب نگین خود را
سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدلتو هم گر عافیتخواهی نهالین در جبین خود را