گنج

غزل شمارهٔ ۷۵

وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه: ارخودرا۱۱ بیت
به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقتکه هرچه زین‌ کاروان‌ گران‌ شد به‌دوشم افکند بار خود را
به‌ عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش و کم ز غفلتتو گر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمار خود را
ز شرم‌ مستی قدح‌ نگون‌ کن‌، دماغ هستی به‌ وهم خون‌ کنتو ای حباب‌ از طرب چه داری پر از عدم‌ کن‌ کنار خود را
بلندی سر به جیب هستی‌، شد اعتبار جهان هستیکه شمع این بزم تا سحرگاه‌ زنده دارد مزار خود را
به‌ خویش اگر چشم‌می‌گشودی‌، چو موج دریا گره نبودیچه سحرکرد آرزوی‌ گوهر که غنچه‌ کردی بهار خود را
تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این‌که غنچه مانیفسرد خودداریت به‌رنگی‌که سنگ‌ کردی شرار خود را
قدم به صد دشت و در گشادی‌، ز ناله در گوشها فتادیعنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را
وداع آرایش نگین‌ کن‌، ز شرم دامان حرص چین‌ کنمزن به سنگ از جنون شهرت چو نام عنقا وقار خود را
اگر دلت زنگ‌ کین زداید خلاف خلقت به پیش نایدصفای آیینه شرم دارد که خرده‌ گیرد دچار خود را
به در زن از مدعا چو بیدل ز الفت وهم پوچ بگسل بر آستان امید باطل‌، خجل مکن انتظار خود را