غزل شمارهٔ ۷۵۹
عاشقی مقدور هر عیاش نیستغمکشیدن، صنعت نقاش نیست
حسن محجوبیکه ما را داغکردگر قیامت فاش گردد فاش نیست
گر شوی آگه، ز آداب حضورمحرم خورشید جز خفاش نیست
بینیازی، از تصنع فارغ استبزم دل، گستردهٔ فراش نیست
گرد اوهام، اندکی باید نشاندهستی آخر عرصهٔ پرخاش نیست
شش جهت فرش است استغنای فقرمفلسی درهیچ جا قلاش نیست
با تکلف مرگ هم ذلتکشیستازکفن گر بگذری نباش نیست
نُه فلک از شور بیمغزی پر استاین مکان جز گنبد خشخاش نیست
چشم راحت چون نفس، از دل مدارخانهٔ آیینهات شبباش نیست
استقامت رفته گیر از ساز شمعسرکشی با هر که باشد پاش نیست
ای هوس مهمان خوان زندگیغصه باید خوردن اینجا آش نیست
در تغافلخانهٔ ابروی اوستبی دل آن طاقی که نقشش قاش نیست