غزل شمارهٔ ۷۵۸
صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیستآینه تصویرها میبندد و نقاش نیست
جوش اشیا، اشتباه ذات بیهمتاش نیستکثرت صورت غبار وحدت نقاش نیست
کفر و دین، شک و یقین سازیست بیآهنگ ربطهوش اگر داری بفهم ای بیخبر پرخاش نیست
عقلگو خون شو به دور اندیشی رد و قبولدر حضورآباد استغنا برو، یا باش نیست
هرچه خواهی در غبار نیستی آماده گیرای تنک سرمایه، چون هستی، عدم قلاش نیست
چون حباب این چیدن و واچیدن افسون هواستخیمهٔ اوهام را غیر از نفس فراش نیست
بیتکلف زی تب و تاب امید و یاس چندعالم شوق است اینجا جای بوک وکاش نیست
شوخ چشمی برنمیدارد ادبگاه جلالقدردان آفتاب امروز جز خفاش نیست
موج دریای تعینگر همین جوش من استآنچه خلق، آب بقا دارد،گمان جز شاش نیست
ربش گاوی چیست؟ امید مراد از مردگانزین مزارات آنکه چیزی یافت جز نباش نیست
بگذر از افسانهٔ تحقیق، فهم این است و بستا تو آگاهی رموز هیچ چیزت فاش نیست
نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوستبیدل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست