گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارنیست۱۱ بیت
خواب را‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیستخانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست
عشق مختار است با تدبیر عقلش‌کار نیستاین‌کنم یا آن‌کنم شایستهٔ مختار نیست
شعلهٔ آواز ما در سرمه بالی می‌زندشمع را از ضعف رنگ ناله در منقار نیست
حسن یکتایی وآغوش دویی، رهم است وهمتا تو از آیینه می‌یابی اثر دیدار نیست
چارسوی دهر از شور زیانکاران پر استآنکه با خود مایه‌ای دارد درتن بازار نیست
در حصول‌گنج دنیا از بلا ایمن مباشنقش روی درهمش جز پیچ‌وتاب مار نیست
عبرت آیینه گیر، ای غافل از لاف کمالعرض جوهر جزخراش چهرهٔ اظهار نیست
زین تعلقهاکه بر دوش تخیل بسته‌ایمآنچه از سر می‌توان واکرد جز دستار نیست
آمد و رفت نفس دارد غبار حادثاتجز شکستن‌کاروان موج را در بار نیست
دل به ذوق وعدهٔ فرداست مغرور املعشق‌گوید چشم واکن فرصت این مقدار نیست
از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حبابدرلباس هستی ما جزنفس یک‌تارنیست