غزل شمارهٔ ۷۵۲
دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیستخانهٔ آیینه در بندِ در و دیوار نیست
انقیادِ دورِ گردون برنتابد همّتمهمچو مرکز حلقهٔ گوشم خطِ پرگار نیست
ناتوانی سرمه در کارِ ضعیفان میکندرنگِ گل را در شکستِ خود لبِ اظهار نیست
میکشد بیمغز، رنج از دستگاهِ اعتبارجز خم و پیچ از بزرگی حاصلِ دستار نیست
فارغ است از دود تا شد شعله خاکسترنشینبر نمدپوشان غبارِ تهمتِ زنّار نیست
سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغلزنگ هم چون خلوتِ آیینه بیدیدار نیست
سدِِّ راهِ کس مبادا دورباشِ امتیازهر دو عالم خلوتِ یار است و ما را بار نیست
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایمبیش ازین آیینهٔ ما قابلِ زنگار نیست
غنچهٔ دل چون حباب از خامشی دارد ثباتخامهٔ ما را به جز پاسِ نفس دیوار نیست
گر ز دنیا بگذریم افسونِ عُقبا حایل استمنزلی تا هست باقی، راهِ ما هموار نیست
دیدهها باز است اما خواب میبینیم و بستا مژه بر هم نیاید هیچکس بیدار نیست
بسکه مردم دامنِ احسان ز هم واچیدهاندبیدل از خسّت کسی را سایهٔ دیوار نیست