غزل شمارهٔ ۷۵۰
بیادب بنیاد هستی عافیت دربار نیستغیرضبط خود شکست موج را معمارنیست
هرکساینجاسودخوددر چشمپوشیدیده استخودفروشان، عبرتی، آیینه در بازار نیست
حرصخلقی رادرینمحفل بهمخموریگداختغیر چشم سیر، جام هیچکس سرشار نیست
حسن و عشق آیینهٔ شهرتگرفت از اتفاقتا نباشد از دو سر محکم صدا در تار نیست
سختی دل ناله را سنگ ره آزادگیسترشته تا صاحبگره باشد رهش هموار نیست
تا فنا ما را همین تار نفس بایدگسیختشمع یک دم فارغ از واکردن زنار نیست
غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگانهرکجا افسانه باشد هیچکس بیدار نیست
تا توان از صورت انجام خود واقف شدنباوجود نقش پا آیینهای درکار نیست
مفت چشم ماست سیراین چمن اما چه سوداینقدر رنگیکه میبالدکم از دیوار نیست
اشک ما را پاس ناموس ضعیفی داغکردورنه مژگان تا به جیب و داهن ال مقدار نیست
چون نفس یکسر وطن آوارهٔ نومیدیمگرهمه دل جای ما باشدکه ما را بار نیست
کی توان بیدل حریف چاک رسوایی شدنچون سحر پیراهن ما یکگریبانوار نیست