غزل شمارهٔ ۷۴۰
قانون ادب پرده در صورت و صدا نیستزین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست
از هرچه اثر واکشی افسانه دلیل استسرمایهٔ این قافله جز بانگ درا نیست
هر حرف که آمد به زبان منفعلم کردکم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست
همت چقدر زیر فلک بال گشایدپست است به حدی که درین خانه هوا نیست
عمریست که از ساز بد اندامی آفاقگر رشته و تابیست به هم تنگ قبا نیست
ما را تری جبهه به عبرت نرسانیدجنس عرق سعی زدگان حیا نیست
بیعجز رسا قابل رحمت نتوان شددستی که بلندی رسدش باب دعا نیست
هشدار که در سایه دیوار قناعتخوابیست که در خواب پر و بال هما نیست
واماندهٔ عجزیم ز افسون تعلقگر دل نکشد رشته، نفس آبلهپا نیست
ازجهل وخردتا هوس وعشق ومحبتجز ما چه متاعیست که در خانه ما نیست
ما را کرم عام تو محتاج غنا کردگر جلوه تغافل زند آیینه گدا نیست
جز معنی از آثار عبارت نتوان خواندگر غیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست
هر بیبصری را نکند محرم تحقیقآن دست حنا بسته که جز رنگ حنا نیست
بیدل رم فرصت چمنآراست در اینجاگل فکر اقامت چه کند رنگ بجا نیست