غزل شمارهٔ ۷۳۹
تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیستهنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست
خیال عالم بیرنگ رنگها داردکدام نقش که تصویر بال عنقا نیست
بمیر و شهره شو ای دل کزین مزار هوسچراغ مرده عیان است و زنده پیدا نیست
به چشمِ بسته خیال حضور حق پختناشارهایست که اینجا نگاه بینا نیست
دلت به عشوهٔ عقبا خوش است ازین غافلکه هرکجا تویی، آنجا به غیر دنیا نیست
به هرچه وارسی از خودگذشتنی داردبهوش باش که امروز رفت و فردا نیست
به نامیدی ما رحمی، ای دلیل فنا!که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست
حریر کارگه وهم را چه تار و چه پودقماش ما ز لطافت تمیزفرسا نیست
تو جلوه ساز کن و مدعای دل دریابزبان حیرت آیینه بیتقاضا نیست
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیسترسیدهایم به جایی که بیدل آنجا نیست