گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انیست۱۳ بیت
نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیستز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست
درین جریده به تسخیر وحشیان خیالصریر خامه نفس‌سوزی پریخوانیست
سروش انجمن عشق این ندا ‌داردکه هر چه می‌شنوی نغمهٔ تو می‌دانیست
چه جلوه‌ها که از این انجمن نمی‌گذردتو فال آینه زن گر دماغ حیرانیست
مجاز پردهٔ ناموسی حقیقت توستبه هوش باش ‌که زیر لباس عریانیست
دمیده‌ایم چو صبح از طبیعت وحشتغبار ما همه آثار دامن‌فشانیست
عدم توهم هستی‌ست هرچه بادابادرسیده‌ایم به آبادیی که وبرانیست
به پیچ و تاب نفس دل مبند فارغ باشکه این غبار تپش‌ کاکل پریشانیست
غرور شیوهٔ اهل ادب نمی‌باشدسری ‌که موج‌ گهر می‌کشد گریبانیست
قماش فهم نداریم ورنه خوبان رااتوی پیرهن ناز چین پیشانیست
به جزر و مد تلاطم سبب مخواه و مپرسمحیط سودن کفهای ناپشیمانیست
غبار مهلت هستی کسی چه بشکافدز خاک می‌شنویم اینکه باد زندانیست
مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدلچراغ محفل تسلیم چشم قربانیست