گنج

غزل شمارهٔ ۷۳۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: میست۱۲ بیت
بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمی‌ستورنه اینجا سجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست
با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ستدوری اندیشیدنم زان آستان، نامحرمی‌ست
آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختمچون گهر، غلتیدنِ اشکم ز دردِ بی‌نمی‌ست
فرصتم تاکی ز بی‌آبی کشد رنجِ نفسسازِ قلیانی که دارد؟ مجلسِ پیری، دمی‌ست
داغ زیرِ پا و آتش بر سر و در دیده اشکشمع را, در انجمن بودن, چه جای خرمی‌ست؟
حاصلِ اشغالِ محفل، دوش پرسیدم ز شمعگفت‌: افزونی نفس می‌سوزد و قسمت کمی‌ست
سوختن، منت‌گداز چاره‌فرمایان مبادجز به مهتابم به هرجا می‌نشانی، مرهمی‌ست
با دو عالم آشنا، ظلم است بی‌کس زیستنپیش ازین هستی غناها داشت، اکنون مبرمی‌ست
آتشی کو کز چراغِ خامشم‌گیرد خبرخام‌سوزِ داغِ دل را، سوختن هم مرهمی‌ست
جز به‌هم‌چیدن، کسی را با تصرف کار نیستگندم انبار است هر سو، لیک قحطِ آدمی‌ست
خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تا کفنهرچه پوشد زین سیاهی و سفیدی، ماتمی‌ست
تا ابد کوک است بیدل نغمهٔ سازِ جهاناوجِ اقبال و حضیضِ فقر زیری و بمی‌ست