گنج

غزل شمارهٔ ۷۳۶

زندگی شوخی کمین رمیستفرصت گیر و دار صبحدمیست
بسکه تنگ است عرصهٔ امکانچون ‌نگه هرطرف روی قدمیست
پوست بر تن دربدن ممسکهمچو ماهی جدایی درمیست
عجز خوش استقامتی داردبار نُه آسمان به دوش خمیست
یاس پیموده ام ز باده مپرسجام و مینای اشک چشم نمیست
به سر خود که خاک پای توامخاک پای تو را به خود قسمیست
هم به خود یک نگه‌تغافل زناگر آیینه قابل ستمیست
هرکجا عشق چهره‌پرداز استسایه هم صورت سیه‌قلمیست
بر فلک می‌توان شد از تسلیمپایهٔ عزت هلال خمیست
بیدل از دامگاه صحبت خلقسرکشدن به‌جیب خویش رمیست