گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اریست۱۵ بیت
تا به مطلوب رسیدن‌کاریستقاصدان دوری ره طوماریست
مپسندید درازی به نفسکه زبان تا نگزد لب‌، ماریست
بوی گل تشنهٔ تألیف وفاستغنچهٔ پاس نفس بیماریست
کو وفا تاکسی آگاه شودکه محبت به‌گسستن تاریست
آن مژه سخت تغافل داردنخلیده به دل ما خاریست
داغ سودا نتوان پوشیدنشمع راگل به سر بازاریست
موی ژولیده دماغت نرساندورنه سر نیز همان دستاریست
اگر این است دماغ طاقتبر سرم سایهٔ گل‌کهساریست
قصهٔ عجز شنیدن دارددر شکست پر ما منقاریست
مژه تهمت‌کش اشک آن‌همه‌نیستبزم صحبت قدح سرشاریست
غافل از نشئهٔ این بزم مباشخط پیمانه گریبان‌واریست
ندهی دامن تسلیم از دستگردن ما ز بلندی داریست
خضر توفیق بلد می‌بایدجبهه تا سجده ره همواریست
چند موهومی خود را شمرمعدد ذره‌کم بسیاریست
بیدل از قید خودم هیچ مپرسدامن سایه ته دیواریست