گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۶

درگلستانی‌که دل را با اشاراتش سری‌ستسبزه‌گرگل می‌کند ابروی ناز دلبری‌ست
ذوق پیدا-‌بی قیامت صنعت است آگاه باشدرکمین خودنمابیها پری میناگری‌ست
شش جهت جزکاهش‌و بالیدن‌نیرنگ نیستاختراع این بس‌،‌که ماه نو، جبین لاغری‌ست
گلفروش است از بهار لاله‌زار این چمنآتش داغی‌که در پیراهنش خاکستری‌ست
ظرف‌استعداد مستان ساقی‌بزم‌است و بسباده‌گر خواهی‌همان‌لب‌بازکردن ساغری‌ست
انفعال‌گمرهی در اشراف عجز نیستخامهٔ تسلیم ما را خط‌کشیدن مسطری‌ست
صورت انگشت زنهاریم و قدی می‌کشیمدر بلندیهای ناخن‌گردن ما را سری‌ست
درشکست‌رنگ‌یکسر ذوق‌راحت‌خفته استشمع ما سرتا قدم سامان بالین پری‌ست
حرص تا باقی‌ست باید غوطه درحرمان زدناز توقع‌گر توانی چشم بستن‌گوهری‌ست
یک دو دم درگوشهٔ بی‌مدعایی واکشیدصافی آیینه‌، بیمار نفس را، بستری‌ست
سیر زانو نیز ممکن نیست بی‌فرمان عشقپیش‌ما آیینه‌است اما به دست دیگری‌ست
نیستم نومید رحمت‌،‌کرد دوتایم‌کرد چرخحلقه‌ام‌اما همان‌در پیش‌چشم‌من دری‌ست
خواه‌در صحراست شبنم خواه در آغوش‌گلهرکجا باشم‌بضاعتها همن‌چشم‌تری‌ست
بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباشدر شکست آرزوها ناامیدی لشکری‌ست