غزل شمارهٔ ۷۱۵
خودنماییها کثافت جوهریستشیشه تا در سنگ میباشد پریست
اعتبار اینجا ندارد عافیتشمع سرتاپاش پامال سریست
سروگل ناکرده آزادی مخواهاین ثمر وقف بهار بیبریست
پنبه نه درگوش و، واکش بیخللخانهٔ آسودگی قفلش گری ست
بیخودی را چارسوی نازکنرنگ گرداندن دکان جوهریست
آتشم آتش، مپرس ازکسوتمهرچه میپوشم همان خاکستریست
انفعال سجده، زان دَر مِیبَرَمبر جبین من عرق بایدگریست
رنگها، یکسر شکست آمادهانداین گلستان، عالم مینا گریست
یک قلم، مومی شکن پروردهایمپهلوی ما نردبان لاغریست
فطرت از ناراستی چپ میخوردلغزش این خامه از بیمسطریست
وصل پیغام است، چون آمد به حرفتا خدایی گفتهای پیغمبریست
مرد را در خلق، منصف نبشتنبر سپهر اوج عزت محوریست
چون عرق،گوهر فروش خجلتیمقیمت ما انفعال مشتریست
بیدل از بنیاد ما خجلت نرفتخاک ما چون آب موضوع تریست