گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۸

درین‌گلشن دو روزت خنده‌کاریستمبادا غره‌گردی گل بهاری‌ست
برافشان بر هوس دامان‌و بگذرکه در جیب نفس نقد نثاری‌ست
هم از بست وگشاد چشم دریابکه اجزای جهان لیل و نهاری‌ست
ودیعتها ز سر باید اداکردبه ره‌گر پاگذاری حقگزاری‌ست
حریف پاکبازان وفا باشکه جز سر هرچه بازی بدقماری‌ست
به‌صد دست حمایت بایدت سوختچراغ زندگی یک سر چناری‌ست
ز خاکستر امان می‌جوید آتشچوهستی‌باکفن‌جوشد حصاری‌ست
هنوزت دیده کم دارد سفیدیزمان وصل یوسف انتظاری‌ست
حذر، ای شمع از این محفل‌که اینجابقدر سر بریدن سرشماری‌ست
من و ما نسخهٔ تحقیق هستیخطی داردکه آن لوح مزاری‌ست
جهان مجنون سودای نقاب استازین غافل که لیلی بی‌عماری‌ست
مباشید از خواص جاه غافلبجنگید ای خروس‌آن‌، تاجداری‌ست
وقار پیری ازگردون مجوییدکه طفلی عاشق دامن‌سواری‌ست
چه فقر وکو غنا عام است رحمتز خشک‌وتر مگو‌چشمه‌ساری‌ست
غبارت چون سحرگر اوج‌گیردفلکها پایمال خاکساری‌ست
به هستی‌بیدل‌مفلس‌چه‌لافدز قلقل شیشهٔ بی‌باده عاری‌ست