غزل شمارهٔ ۶۸۹
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهستقضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست
به قدرناله مگرزین قفس برون آییموگرنه بال به خون خفته است وپا بستهست
چو سنگ چاره ندانم از زمینگیریزدست عجزکه ما را به پای ما بستهست
بهاربوسه به پای تو داد و خونگردیدنگه تصور رنگینی حنا بستهست
کدام نقش که گردون نبست بیستمشدلی شکسته اگر صورت صدا بستهست
درین دو هفتهکه در قید جسم مجبوریگشادهگیر در اختیار یا بستهست
بهکعبه میکشم از دیر محمل اوهامنفس به دوش من ناتوان چها بستهست
دلم زکلفت جرم نکردهگشت سیاهغبار آینهام زنگهای نابستهست
به ذوق عافیت، آن به،که هیچ ننماییکف غباری وآیینه بر هوا بستهست
حریف نسخهٔ افتادگی نهای، ورنههزارآبله مضمون نقش پا بستهست
چو موج هرزه تلاشکنار عافیتیمشکست دلکمر ما هزار جا بستهست
چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدلکه تا نگاهکنی محمل دعا بستهست